ساعت پنج و سی دقیقه عصر بود
در جنگلی با درخت های آهنی
آدمیانی پست تر از حیوان
مست و دیوانه وار گام بر می داشتم
در سه راهی عشق او را یافتم
می گفت دنیا چقدر حقیر شده
از دنیا گله داشت
آیینه ی تنهایی های من بود
برای او از عشق گفتم
می گفت دروغ است
برایم از عشقی گفت که چند صبایی بیش با او نبوده
مرا با خود آشنا کرد
زیستن در جنگل آهنی را به من آموخت
کمک کرد تا من و او ما شدیم
اما افسوس که بدون خداحافظی رفت!!!!
آری مرا تنهای قرن بخوانید
مرا در وادی عشق بیابید
مرا از شب زنده داران عاشق بخوانید
مرا از مرگ خواهان بنامید
من عشق را فلسفه ای گنگ و بی مفهوم می نامم
من دوست داشتن را جمله ای عذاب آور می نامم
من تو را چون دیگران عبوس می نامم
بگزارید گریه کنم
بگزارید تنهای قرن گریه کند
بگزارید تنها باشم

آری می خواهم نمانم
گویند عذاب را برای گناهکاران می باید
مرگم را سخت کنید
گناه نکرده ام را ببخشید
جسدم را به درندگان دهید وباقی را بسوزانید
مرا در دیار جاوید تنها بگزارید
نه دیگر عاشق نمی شوم
دیگر کسی را دوست نمی دارم
گویند مرگ عشق همه را ترسانده
اعتماد بدون عشق هیچ است
زرد می شوم می سوزم خاکستر می شوم اما عاشق نمی شوم
نه دیگر عاشق نمی شوم...تنهایم بگزارید

هر چه گشتم در این وادی خشم
جز نیرنگ و دروغ در این دنیای فانی چیزی نیافتم
من به دنبال او می گردم
اولین معشوقه
در کوچه پس کوچه های شهر شلوغ
او را با کسی می بینم
دیگر چیزی را نمی بینم
او را دوست می دارم
گویند عشق های پاک هرگز به هم نمی رسند
هرگز به او نخواهم رسید
هرگز او را نخواهم دید
هرگز...