تبليغاتX
من تنهام



این بار دنیا را با تمام رنگ هایش نمی خواهم

باز تکرار واژه ی تکرار

باز دروغ

دوباره خیانت

دوباره حس آشنای تنهایی

دوباره مست شدن و فراموش کردن

دوباره دنبال همدمی دیگر گشتن

دوباره اشک های بی انتها

گویند مرگ را بر آنان می باید راند

می پرسند: دنیا را از کی تا به حال وفاست؟

گفتند: می باید سگها را پرستید

می باید در اوج پرواز تیر خورد

دود سیگار هنوز چشمانم را می سوزاند

هنوز از تنهایی رنج می برم

هنوز چشمانم را بر این دنیا بسته ام

آری می دانم این رسم زمانه است

آری اینگونه می باید زیستن

انگونه ...!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:42  توسط سروش  | 



از او پرسیدم چقدر دوستم داری؟

گفت:

((آنقدر دوستت دارم که

 شماره ها خسته تا بی نهایت می رن و

 با چشمان تو بسته می شن.))

ولی بهم نگفته بود تا ۱۰ بیشتر بلد نیست بشماره!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:26  توسط سروش  |