تبليغاتX
من تنهام



 

نمي دانم چگونه از عشق بگويم؟ وقتي خودم لياقت آن را ندارم؟! 

نمي دانم چگونه از زندگي بگويم؟ وقتي معني و مفهوم آن را درك نمي كنم؟!

نمي دانم چگونه رازم را با تو در ميان بگزارم؟ وقتي خودم آن را به تو مي گويم؟!

ديگر عشق هرزه نامي جاويد خواهد ماند! 

گاش نداي عشق را مي خواندم و به دنبال فرشته بدبختي ها نبودم!

كاش اشكها بي هوده ريخته نمي شد!

كاش آدمي اين قدر حقير نبود.

كاش خائن بخشيده مي شد و من فراموش مي كردم تا فراموش مي شدم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 16:14  توسط سروش  | 



خداوندا

نمی دانم اگر روزی تو از عرشت به فرش آیی

لباس فقر بپوشی و غرورت را 

برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی

و شب آزرده و خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و زمان را کف می گویی؟

یا نمی گویی؟

                      حمید مصدق

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 18:19  توسط سروش  | 



روزی که تو به زمین آمدی

این فرشته بود که گریه می کرد

روزی که تو بدنیا آمدی

ستارگان مردند!

و آن روز بود که تو را خواندند

تنهاترین

آری تو تنهاترینی ای تنهای قرن!

همش به این فکر می کردم تو دنیا از همه بی ارزش ترم ولی امروز که صبح با صدای اس ام اس از خواب بیدار شدم نظرم عوض شد:

بهترین صدای زندگی من تپش قلب توست و قشنگترین روز دنیا روز تولد توست سروش جان تولدت مبارک عزیزم!

تولدم رو پیشاپیش بهم تبریک گفته بودن ولی این یکی اونم ساعت هفت صبح اونم از طرف عزیز ترین کسم واسم یه جوره دیگه بود فکر می کنین اس ام اس از کی بود؟ {لطفا نظر}

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:35  توسط سروش  | 



در من گام نها ای سوخته دل

من که دیگر تشنه ی عشق نیستم

من که از عشق خیلی زود سیراب شدم

تو را خواهم برد با خود

به آنجایی که در دور دست ها پیداست

به آنجا که دیگر هیچ کس نیست

به آنجا که دیگر مرد ها را سنگ سار نخواهند کرد

به آنجایی که دیگر عشق جرم نیست

به آنجایی که دیگر سلام را با گلوله جواب نمی دهند

به آنجایی که شبها آسمان پر ستاره است

به آنجایی که شبها آسمان پر ستاره است و من فقط ستاره ی کم نور را می بینم

آی ای ستاره ها سو سو نکنید که من فقط

فقط کم نور ترین را دوست دارم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 11:41  توسط سروش  | 



قلب من را دیگر کسی نخواهد برد

عشق من را هرگز نخواهی دید

دوستی را در این دیار با خود خواهم برد از یاد

تو دیگر برایم آن معشوقه زیبای شب های بارانی نیستی!

تو را با دیگران خواهم فرستاد

تا تو را بینم اشک برایم معنی ندارد

آه!

می خندم به این بازی!

و می گریم که کاش از اول می خندیدم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 17:13  توسط سروش  | 



زندگی در کوچه پس کوچه هایش

چه زیباست

عشق را همچو جوی با خود به هر کوچه می کشاند

و عشق دیگر هرزه نامی جاوید خواهد ماند

دیگر بوسه ی عشق را از یاد برده اند

دیگر بوسه ی تو فقط برای او نیست

دیگر اشک ها تکراری شده

عروسک ها خیمه شب بازی می کنند!!!

و چه تکراری شده این خیمه شب بازی ها!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:33  توسط سروش  | 



مرا سوی عشق می خوانند

مرا سوی هوس می خوانند

آه ای خالق عشق به هوس رانان بگوئید من عشق را بدون هوس می خواهم

دیگر توان ندارم

دیگر نمی توانم گریه کتم

این بغض سالهاست که برای یک نفر می شکند

یکنفر سالهاست که خود را گم کرده!!!

یکنفر در میان گرگهاست...عاشق شده!!!

یکنفر در کوچه های همیشه بمبست گم شده

دیگر راهی نمامده است!!!

دیگر او را نخواهید شناخت

دیگر او  آن شده!!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 22:19  توسط سروش  | 



رویارویی با باران بدون چتر

آه می دانم

میدانم نخواهی فهمید

هرگز نخواهی فهمید زندگی را زیر باران بدون چتر

هرگز سراسیمه به دنبال چتری نباش

در سر پناهی باش

گویند باران دوامی ندارد

گویند چتر را در باران چند برابر خواهند فروخت

این بار ترا خواهم خواند ای الهه ی باران

کسی در خیابانها به دنبال گریز است

وای چتر های رنگین بشتابید

دختری در کوچه ها می دود

باران بند آمده!!!

خیابان بوی باران می دهد

پیرزنی با چتر های رنگی در خیابان ها داد می زند

((کسی نیست چتر بخرد؟))

افسوس!!!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 2:31  توسط سروش  | 



این بار دنیا را با تمام رنگ هایش نمی خواهم

باز تکرار واژه ی تکرار

باز دروغ

دوباره خیانت

دوباره حس آشنای تنهایی

دوباره مست شدن و فراموش کردن

دوباره دنبال همدمی دیگر گشتن

دوباره اشک های بی انتها

گویند مرگ را بر آنان می باید راند

می پرسند: دنیا را از کی تا به حال وفاست؟

گفتند: می باید سگها را پرستید

می باید در اوج پرواز تیر خورد

دود سیگار هنوز چشمانم را می سوزاند

هنوز از تنهایی رنج می برم

هنوز چشمانم را بر این دنیا بسته ام

آری می دانم این رسم زمانه است

آری اینگونه می باید زیستن

انگونه ...!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 18:42  توسط سروش  | 



از او پرسیدم چقدر دوستم داری؟

گفت:

((آنقدر دوستت دارم که

 شماره ها خسته تا بی نهایت می رن و

 با چشمان تو بسته می شن.))

ولی بهم نگفته بود تا ۱۰ بیشتر بلد نیست بشماره!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 8:26  توسط سروش  | 



ساعت پنج و سی دقیقه عصر بود

در جنگلی با درخت های آهنی

آدمیانی پست تر از حیوان

مست و دیوانه وار گام بر می داشتم

در سه راهی عشق او را یافتم

می گفت دنیا چقدر حقیر شده

از دنیا گله داشت

آیینه ی تنهایی های من بود

برای او از عشق گفتم

می گفت دروغ است

برایم از عشقی گفت که چند صبایی بیش با او نبوده

مرا با خود آشنا کرد

زیستن در جنگل آهنی را به من آموخت

کمک کرد تا من و او ما شدیم

اما افسوس که بدون خداحافظی رفت!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 17:46  توسط سروش  | 



آری مرا تنهای قرن بخوانید

مرا در وادی عشق بیابید

مرا از شب زنده داران عاشق بخوانید

مرا از مرگ خواهان بنامید

من عشق را فلسفه ای گنگ و بی مفهوم می نامم

من دوست داشتن را جمله ای عذاب آور می نامم

من تو را چون دیگران عبوس می نامم

بگزارید گریه کنم

بگزارید تنهای قرن گریه کند

بگزارید تنها باشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 18:44  توسط سروش  | 



آری می خواهم نمانم

گویند عذاب را برای گناهکاران می باید

مرگم را سخت کنید

گناه نکرده ام را ببخشید

جسدم را به درندگان دهید وباقی را بسوزانید

مرا در دیار جاوید تنها بگزارید

نه دیگر عاشق نمی شوم

دیگر کسی را دوست نمی دارم

گویند مرگ عشق همه را ترسانده

اعتماد بدون عشق هیچ است

زرد می شوم می سوزم خاکستر می شوم اما عاشق نمی شوم

 نه دیگر عاشق نمی شوم...تنهایم بگزارید

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 18:14  توسط سروش  | 



هر چه گشتم در این وادی خشم

جز نیرنگ و دروغ در این دنیای فانی چیزی نیافتم

من به دنبال او می گردم

اولین معشوقه

در کوچه پس کوچه های شهر شلوغ

او را با کسی می بینم

دیگر چیزی را نمی بینم

او را دوست می دارم

گویند عشق های پاک هرگز به هم نمی رسند

هرگز به او نخواهم رسید

هرگز او را نخواهم دید

هرگز...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 15:40  توسط سروش  | 



اگر به دنبال من می گردید

مرا در وادی عشق بیابید

آری این منم :

      ((تنهای قرن))

می خواهم از عشق بگویم...

به راستی کدامین شیرین تر است؟

هم بستری با زنی روسپی؟

یا شوق و شور بوسه ای کودکانه در خفا!!!؟؟؟

 آری تنهای قرن را در وادی عشق بیابید

((می گویند عاشق شده!))

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 8:17  توسط سروش  | 



در خفا باید رفت!!!!

در جنون باید کشت!!!!

در عشق باید ماند!!!

در گناه می باید راستی را!!!!!

گویند راستی را در وادی سیاه نمی باید گشت!!!!

نه دیگر نمی توانم!!!!!

دو رویی را از این دنیا می باید با خود برد!!!!!

می باید فکر پی چاره ای بود!!!!!

می باید ماند و درک کرد!!!!

می با ید مرد!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 23:32  توسط سروش  | 



به راستی من چند سالم است؟

۱۶ یا ۱۷

کی روز مرگم فرا خواهد رسید؟

چند سال دیگر؟

شاید همین فردا!!!

من نمی دانم مرگ چیست؟

می دانم خود کشی جرم است

راستی کجاست دسته تیغ پدر بزرگ

هر چه بود جرم بود

مرگ را با ۳ حرف می نویسند

خودکشی را با ۶ حرف

ولی تنها واژه ی زندگی نیست

بودن یا نبودن مثۀله اين است

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 12:19  توسط سروش  | 



 

کاش برگ درختی بودم!

شکوفه می زدم سبز می شدم!

سپس می خشکیدم!

می افتادم از شاخه ای خشکیده...!

کاش تکه ابری بودم !

نگاه می کردم به این بازی روزگار و

تنها می باریدم!

کاش پرنده ای بودم !

به جز پرواز چیزی از زندگی نمی فهمیدم!

ولی آدم نبودم!!!!

فقط آدمی ست که معنی تلخ زندگی را می چشد!

تنها آدمی ست که رنج می کشد!

چه خوش گفت فروغ خوش کلام:

((آه ای زندگی

منم که هنوز با همه ی پوچی

از تو لبریزم))

کاش آدم نبودم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 9:33  توسط سروش  | 



به راستی از کجا باید گفت؟

تا به کی باید راز گلها با خود برد؟

تا به کی تکرار؟

تا به کی سکوت؟

آه آری زندگی اینگونه زیباست!

اینگونه قایقی باید ساخت!

اینگونه پرواز را به خاطر می سپارند!

آخه الان پرنده کجا بود؟

دیگر گنجشک رازش را به ماه نمی گوید!

می گویند ماه زبانش لق است!

دیگر مادری اشک نمی ریزد!

دیگر عشق مرده است!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 20:43  توسط سروش  | 



به راستی چند وقت است از تنهایی رنج می برم؟؟؟

همان یک سال و دو ماه و ده روز

شاید هم یازده روز...!

از نگاه تب دار غریبه ها در کوچه های نیمه غربت

از نگاه دختری به ظاهر معصوم

از فریاد های بی رسا

از خبر خودسوزی پروانه ای دیگر در میان انبوه مگس های شهر

آه !!!!! دیگر بس است می خواهم کمی استراحت کنم

بگذارید کمی بیشتر استراحت کنم

بگذارید تنها باشم!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 20:28  توسط سروش  | 



به زندگی بخند تا بهت بخنده اما بپا زیاد بهش رو ندی رو سرت سوار می شه

از شوخی که بگذریم باید به زندگی با روی خوش نگا کنی و گرنه {البته ببخشیدا} می رینه تو سرنوشتت خلاصه اینکه وقتتو نمی گیرم سعی نکن با زندگیت کل کل کنی وگرنه ....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 15:5  توسط سروش  | 



دلم گرفته است٫

می خواهم از درازای شب یلدا بگویم

می خواهم از سفیدی برف حیاط کوچک خانه یمان

از صدای چک چک ناودان زنگ زده

از حقیری دست کودک هشت ساله

و از نرمی صدایی که می گوید

هشیار باش!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت 14:30  توسط سروش  | 



در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد و میتراشد.

این تصویر بزرگ مرد ادبیات ایرانه خالق بوف کور و شاید هم خود بوف کور...

 اون همیشه تو کتاباش می خواد یه جوری رو آدم تاثیر بزاره اکثر داستاناشم مایوس کنندست.

تو یه قسمت از بوف کور می گه:

در اين دنیای پست پر از فقر و مسکنت ، برای نخستین بار گمان کردم
که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشيد - اما افسوس، اين شعاع
آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستارهء پرنده بود...

می دونی چیه؟ دیگه داره باورم میشه که نقش اول یکی از رمانای غمگین صادق هدایت هستم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:37  توسط سروش  | 



چند نوع درد داریم :کمر درد سر درد معده درد دماغ درد و ..... ولی درد وداع وای از هرچی سر درد و دماغ درد بد تره. مخصوصا اگه دوری کسانی باشه که دوستشون داری هیچ وقت از محل زندگیت دور نشو هیچوقت ......!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 15:57  توسط سروش  | 



نمیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟ موقع انشا نوشتن کلی با خودم کلنجار می رم. تا میام به خودم بیام میبینم همه نوشتن و فقط من تنها نشستم ... دلم می خواد داد بزنم ولی دیگه صدامم در نمیاد ... دلم گرفته ... همون من اصلا ننویسم ولی چی کار کنم نه صدام در میاد نه خطم قشنگه مجبورم تایپ کنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 11:1  توسط سروش  | 



        

آره من تنهام خیلی تنها تر از اون که فکرشو بکنی از اون اتفاق بزرگ به این ور دیگه از زندگی سیر شدم. همش فکر می کنم قبل از این که پا توی این دنیای شوم و ژ از نیرنگ و فریب و زیر آبزنی و شلوغ و در عین حال سرد مرتکب گناهی که هرگز بخشوده نمی شه. می دونی دیگه دارم ماتریکس رو باور می کنم دارم می فهمم لونه ی خرگوش چقدر عمیقه!!!!!!!

                                                 {آره داش اینجوریه}

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 15:24  توسط سروش  | 



تا حالا شده چند تا اتفاق نا گوار براتون همش تو یه سال بیفته؟؟؟ 

نمیدونی انقد ضد حاله  دیگه از زندگی چت دوس دختر همه و همه زده شی  اصلا میدونی چیه؟ به قول امزیپر بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره یه چیزایی توش داره که تویه دنیا نداره  ... 

بعضی وقتا بغضم می گیره دلم می خواد بشینم و تا ابد گریه کنم اصلا نمیدونم جرم ما واسه زندگی چیه؟؟؟ آره اصلا چیه؟؟           

               جرم ما واسه زندگی چیه؟؟؟؟؟؟؟{لطفا نظر}

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 11:23  توسط سروش  |